از درز دیوار تا دکمه پیراهن داماد

بسم الله الرحمن الرحیم

همسر شما

امروز یه خرده کارداشتم واسه همین زودتر رفتم دانشگاه
کارم که تموم شد تا شروع کلاس هنوز مونده بود
رفتم و کنجی نشستم که باهاش روبرو نشم یا امکان برخوردمون نباشه
یهو یه پسری که به چشمم آشنا از دور دستی بالا کرد به نشونه سلام و بهم نزدیک شد
همینطور که نزدیک تر شد، شناختمش
سالای آخره لیسانس ما، اون سالای اولشو طی میکرد و به واسطه ی هم اتاقی بودن با یکی از دوستام، باهاش سلام علیک داشتم
اومد و یه خرده احوال پرسی کردیم و یه دفعه نه گذاشت نه بر داشت گفت این خانومی که اونجاست همسر شماست. درسته؟
منو میگی اصن بهت زده نگاهش کردم
گفتم کدوم خانوم؟
گفت همین که جدیدا کارمند اینجا هم شده
پیش خودم گفتم لامصب آخه تا کی باید ترکش و پسمونده های اون سالا اینجا پراکنده باشه
بهش جواب دادم نخیر
ایشون همسر بنده نیستن و چند ماه پیش هم ازدواج کردن و متاهل هستن، دیگه این موضوعو جایی بازگو نکن
گفت آخه یکی دو سال پیش شنیدم که شما ازدواج کردین
گفتم اشتباه شنیدی، هرکسی هم بهت گفته برو بهش بگو که گند نزنین به زندگی مردم
گفت منو باش میخواستم شیرینی بگیرم ازت
گفتم از من نهایتا یه خرما به تو میرسه که اونم هنوز وقتش نرسیده
اینگونه بود که وی راهش را کشید و رفت
و من سرم را روی زانویم گذاشتم
چشمهایم را بستم
و در افکار خود فرو میرفتم
در ارزویی روزهایی که ارزویم بود کسی این سوال را از من بپرسد و من مشتاقانه پاسخ دهم بله
ولی امروز باید کاری کنم که این شایعات تموم بشن
دو سال پیش تا الان، پیش خودش فکر میکرده من و اون زوجیم
حالا تا الان به کیا اینو گفته و تاکی باید ترکش بخورم و جمع کنم
نمیدونم
این بود خاص ترین اتفاق امروز
۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هر وقت فکر کردین به پوچی رسیدین
به اطرافتون با دقت نگاه کنین
از درز دیوار تا دکمه پیراهن داماد
بهانه هست واسه شاد زندگی کردن
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان