از درز دیوار تا دکمه پیراهن داماد

بسم الله الرحمن الرحیم

سوال پزشکی

یه مرضی هست

که با اینکه یکی از زندگیت رفته

ولی بازم با خاطراتش زندگی میکنی

نه که خودت بخوای

ولی موقعیت و شرایط و ... مشابه

باعث میشه اونو جلوت ببینی

باهاش حرف بزنی

مث دیوونه ها

یا شایدم عاشقا

یا شایدم شکست خورده ها

این مرض درمون نداره؟!

دارویی واسش نیست؟

که اونی که رفته

واسه همیشه بره

تمام و کمال بره

خسته شدم


۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

تکیه گاه زندگی

امروز صبح
در همین نزدیکی خودم
پسر ۱۷ ساله ای دیدم
که سخت گریه میکرد
تنها واژه ای که از دهانش خارج میشد وای وای بود
برادر کوچکترش در آغوش مادر بود و باهم زجه میزدند
بغض گلویم را فشرد
و از خودم سوال کردم
با چه انصافی؟!
لحظاتی بعد، تابوتی بر دستان همسایه ها از خانه خارج شد
که پدر این خانواده بود
خانواده ای که تکیه گاهش را از دست داده بود
و شاید پسر جوان
از همین لحظه داشت بار سنگین مرد بودن را احساس میکرد
و من دوباره پرسیدم
با چه انصافی؟
ولی اینبار نه از خودم
که از آسمان پرسیدم
الهی همیشه سایه پدرانمون بالای سرمون باشه
و اونایی که این نعمت رو از دست دادن
خدا براشون پدری کنه و صبر بده بهشون
خیلی صبر
الهی آمین
۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

تعبیر وارونه

از همین مسیر که بهش نگاه کنی
تعبیرش میشه شادی و شوق
میشه یکسال بزرگتر شدن و پخته شدن
میشه تجربه و کمال
براش جشن میگیرن
کیک میارن و شادی میکنن
برای یکسال بزرگتر شدن
سالی که گذشتو فوت میکنن و برای سال بعدی آرزو میکنن
ولی
اگه توی همین راه
از آخر به اول نگاه کنی
مهم نیست آخرش کجاست
فقط از آخر نگاه کنی
شاید به جای شادی و شور
به فکر فرو بری
شاید به جای فوت کردن شمع
شمع جدیدی روشن کنی
از آخر که به اول نگاه کنی
نه تنها یکسال بزرگ نشدی
بلکه کوچیکتر هم شدی
یه قدم به سمت زوال برداشتی
و ازینکه چندقدم دیگه مونده تا بهش برسی
خبر نداری
نه تنها یکسال به عمرت اضافه نشده
که حتی کم هم شده
یکسال از عمری که توی برگ تقدیرت نوشته شده بود، کم شده
همونقدر که از پشت سرگذاشتن اون سالها و فوت کردنشون خوشحالی
برای آینده ای که یکسال دیگه ازش کم شد، شمعی روشن کن و مواظب قدمهای بعدیت باش.
راستی
تولدم مبارک
۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

پنجشنبه های خاص

هر پنجشنبه

انسانی را میبینم

زیبارو

با قدی بلند

چشمانی سیاه و پوستی سبزه

ابروهایی زیبا که گویا باید الان باریک تر شده باشند

 و شاید خط چشمی ظریف، زیر چشمانش

مدت زیادیست که با او رخ در رخ نشده ام

فقط از دور

و به جبر مکان

او را دیده ام

و برقی که همیشه در چشمم فرو میرود

برق حلقه ای در انگشتش

که هربار برایش آرزوی پایداری و خوشبختی کرده ام و میکنم

هنوز عطر حضورش را میشناسم

از مسیری که عبور کرده باشد، میتوانم ردش را بگیرم و به او برسم

ولی چه رسیدنی

رسیدنی که دیگر درکار نیست

رسیدنی که با نرسیدن ختم شد

هر پنجشنبه

انسانی را میبینم

که بر من حرام شد و بر دیگری حلال

و همیشه از خودم میپرسم

اگر مرا دوست میداشت و اگر نمیداشت

و چرا؟؟؟؟

خسته ام ازین پنجشنبه ها

آخر هفته های دردآور

که غروب جمعه ها را دلگیرتر از دلگیر میکند

خسته ام از جبر زمان

آیا شکنجه است؟

آیا این درد سزای علاقه ی من است؟

پنجشنبه ها مرا پیر میکند

این پنجمین پنجشنبه از پاییز است

و من زاده ی آبان

پنجشنبه ی بعدی که بیاید

شش سال بزرگتر از قبل شده ام

کنار آمده بودم با نبودش

با از دست دادنش

ولی تمرین نکردم بودن و نداشتنش را

تمرین نکردم دیدن آن برق را در انگشتش و انگشت خالی خودم

من از پنجشنبه ها سیرم


غریبه بودیم

آشنا شدیم

و باز غریبه شدیم

ولی اینبار

غریبه تر از قبل

۵ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

آبان

آبان هم رسید

قلب پاییز

صدای تپش های سی روزه اش به گوش میرسد

گرمای دستانش نهفته در سوزی سرد

آرام نوازش میدهد موهایم را

آبان مرا خوب میشناسد

من زاده ی قلب پاییزم

زاده ی آبان

و عاشقانه دوستش دارم

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

روزمرگی

این روزها کارم شده بیکاری

تا نیمه های شب بیدار و تا اواسط روز خواب

بعدش به شغل شریف خیابان مترکردن میپردازم

غریبی میکنم باخودم

انگیزه و هدفی ندارم

نسبت به همه چیز خنثی هستم

و فکرمیکنم این نوعی آفت است

دلم میخواهد به کاری مشغول شوم که صبح با اشتیاق از خواب بیداربشم

دلم کمی نشاط میخواهد که گویا آنرا گم کرده ام

و عجیب ترین احساسی که امروز داشتم

از اعماق دلم آهی کشیدم و گفتم

چرا من خواهر ندارم

فعلا

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

بغض سربسته

این روزها

عحیب گلویم گرفته است

ماه حزن از یک طرف

شهید بی سر از طرفی دیگر

و حال دگرگون خودم که نمیدانم از کجا نشات گرفته

بغضی که مدتهاست میخواهد سر بازکند و هنوز نتواتسته

تجربه اش را داشته ام

این گلوگرفتن ها یا با فریادی از سر خشم خالی میشوند

یا با گریه ای از ته دل

درحال حاضر فرصت هیچکدام را دارم

پس همچنان فرومیبرم این درد با علاج را

تمام

۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

نون دل

بهم میگفت
تو نون دلتو میخوری
خیالت راحت
کدوم نون؟!
پس کو؟
از تنور شکسته مگه نون میاد بیرون؟
ولی من همچنان زیبا عکس میگیرم
حتی با تنور شکسته
راستی
یادته میگفتی تنور دلت گرم؟
دلی که شکست، تنورش گرم نمیشه
ولی هنوز انقدری مرد هستم که بازم واست آرزوی خوشبختی کنم
پشت سر زندگیت آه نکشم
بجاش برات دعا کنم
۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

بیصدا

اینجا یک نفر دارد جان میدهد

قاتلش هنوز کنارش ایستاده و دستمال دور گردنش را محکم تر میکشد

زیر دست و پای او جان میدهد

و هیچکس نمیبیند

اینجا یک نفر دارد احساس خود را میکشد

کسی از مرگ احساس خبر ندارد

قاتل را کسی مجازات نمیکند

و کسی برای مقتول مراسم تدفین نمیگیرد

اینجا یک نفر درحال جان کندن است

جان کندن برای ماندن

ماندن میان رفتن یا ماندن

اینجا یک نفر نفس های آخرش را میکشد

نفسهایی که هرچه تندتر باشند، اورا تندتر به پایانش نزدیک میکند

و چقدر تندتند نفس میکشد

گویی برای رفتن عجله دارد

اینجا احساسی دارد طعم مرگ را میچشد

آدمی که قاتل احساس خودش باشد چگونه است؟

حق حیات دارد یا باید به احقاق حق احساسش قصاص شود؟

مجری این حکم کیست؟خدا!

پرودگار بزرگ

من قاتلم

حق احساسم را از من بگیر

اعتراف میکنم به قتل روحی که روزی سرشار از امید و آرزو بود

و امروز سیاهی ممتد سراسر آن را گرفته است

اینجا یک نفر دارد جان میدهد

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

برای دومین بار

کسی که یه بار رفت

پس حتما دوباره هم میتونه بره

کاری نکن دیگه ردی ازم پیدا نکنی

برو جون عزیزت

برو

اگه یه بار گم و گور شدم

پس بازم میتونم

اینبار راحت تر

بدون تعلق تر

پس برو

برو تا من نرفتم

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر وقت فکر کردین به پوچی رسیدین
به اطرافتون با دقت نگاه کنین
از درز دیوار تا دکمه پیراهن داماد
بهانه هست واسه شاد زندگی کردن
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان